محمد خزائلى
313
شرح بوستان ( فارسى )
يكى طفل بردارد از رخش ( 1 ) ، بند * نيايد به صد رستم اندر كمند مگو آنكه گر برملا اوفتد ، * وجودى از آن در بلا افتد بدهقان نادان چه خوش گفت زن : * به دانش سخنگوى يا دم مزن مگو آنچه طاقت ندارى شنود * كه جو كشته گندم نخواهد درود چه نيكو ز دست اين مثل برهمن ( 2 ) : * بود حرمت هركس از خويشتن نبايد كه بسيار بازى كنى * كه مر قيمت خويش را بشكنى چو دشنام گويى ، دعا نشنوى * بجز ( 3 ) كشتهء خويشتن ندروى مگوى و منه تا توانى قدم ، * از اندازه بيرون وز اندازه كم اگر تند باشى به يكبار و تيز ، * جهان از تو گيرند ( 4 ) راه گريز نه كوتاهدستى و بيچارگى * نه زجر و تطاول به يكبارگى حكايت ( 2 ) [ يكى خوب خلق و خلق پوش بود . . . . ] يكى خوب خلق و خلق ( 5 ) پوش بود ، * كه در مصر يك چند خاموش بود خردمند مردم ز نزديك و دور ، * به گردش چو پروانه ، جويان ( 6 ) نور